<< این داستان عین واقعیت می باشد، حتی اسامی ذکر شده!!!>>
<< هیچ گونه اغراقی هم در هیچ جای این متن اعمال نشده!!!>>
Ok?
دو شب به یادموندنی ... دو شب پر از ترس، وحشت، اضطراب و استرس ... 48 ساعتی که توی عمر 22 ساله ی من خاطره شد... خاطره ای بد، که به بقیه ی خاطرات بدِ من از کرمانشاه
اضافه شد...
ماجرا اینجوری شروع شد (سعی میکنم خیلی خلاصه بگم):
قبل از گفتن ماجرا، یه توضیحی درباره وضعیت خوابگاه به استحضارتون می رسونم: خوابگاه ما یه خونه ی سلطنتی قدیمی با 1200 مترمربع مساحت می باشد. یه خوابگاه خصوصی با امکانات عالی و باغچه و فضای سبز زیبا، که همه ی اتاق ها در و پنجره هایی دلباز و زیبا رو به حیاط داره (البته بدون حفاظ
).
این خونه مال یه پیرزن خیلی خیلی پولداره (ملقب به حاج خانوم
) که همه ی بچه هاش رفتن خارج تا درس بخونن. اونم این خونه که یکی از صدهزار املاکشه، کرده خوابگاه و به خاطر خصوصی بودن و موقعیت خوبش در کرمانشاه (میدان گلستان!) از همه جا هم گرون تره!
القصه... الان حاج خانوم 12 روزه که رفته تهران تا به مال و املاکش توی تهران رسیدگی کنه و بعدش بره انگلیس پیش پسر کوچیکش تا واسه دفاعیه ش اونجا باشه! و تا 20روز دیگه هم برنمی گرده! (و جانشین خودش یه دختری رو به عنوان مربی شب گذاشته بود تو خوابگاه، که فقط 3 سال از ما بزرگتر بود!
)
از اونجایی که تابستونه، کسی توی خوابگاه نیست، به جز بچه هایی که ترم تابستونه داشتن و 2 نفر که شاغل بودن (نغمه و نسرین). بچه های ترم تابستون امتحاناشون تموم شده بود و رفته بودن، فقط من و سمیرا مونده بودیم!
و
ماجرا...
ساعت طرفای 8 شب بود که یهو
سمیرا داد زد: خانوم سپاهی (مربی شب)، یه سایه! بدووووووووووویـــــــن! سایه یه مرد روی نورگیره........!
(یه نورگیر خیلی بزرگ وسط هال هست، که کلی گچ بری های خوشگل خوشگل داره! البته شبیه یه گل خونه ی بزرگه!)
خ سپاهی: کو؟ کجاس؟ راس می گی! نگران نباشین، الان زنگ می زنم 110.
110: بـــــــــــــــــــــــــــوق، بــــــــــــــــــــــــــــــــــوق، بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق...
(چندین بار زنگیدیم 110 اما فقط بوق میشنیدیم!)
خ سپاهی: کسی گوشیو برنمیداره!!!!
نترسین ... الان زنگ می زنم اماکن.
اماکن: به ما مربوط نیست... به کلانتری خبر بدین!!!!
کلانتری: نگران نباشین خانوم، الان خودمونو میرسونیم اونجا!
10 دقیقه بعد رسیدن، رفتن روی پشت بوم رو نگاه کردن و گفتن که هیچ چیز مشکوکی ندیدن، و تا صبح هم دور خوابگاه ما گشت می زنن.
به حاج خانوم هم خبر دادیم.
منم که فردا امتحان "نسبیت خاص"
داشتم و پس فردا هم "فلسفه علم"
، بدون توجه به این سر و صداها، توی اتاقم نشسته بودم و درسمو می خوندم! (روی تختم نشسته بودم، تخت طبقه بالا، تختم کنار پنجره بود. یه پنجره بزرگ که از زمین شروع می شد و تا سقف ادامه داشت!!! و مهمتر اینکه توی حیاط پشتی باز می شد! و البته مهمتر از اینا، این بود که پنجره باز ِ باز بود!!! پنجره ای بدون حفاظ که 3تا مرد گنده با هم میتونستن ازش رد بشن و بیان تو!!! .... فک کن!)
خلاصه... ساعت نزدیکای 10 شده بود... هیچ چیز مشکوک دیگه ای اتفاق نیفتاد ... ما هم شام خوردیم ... سریال نرگس رو دیدیم... یه خورده حرف زدیم ... ساعت 12 من شب بخیر گفتم و رفتم لالا .......
لالا توی اتاقی با در بسته، با پنجره ای باز رو به حیاط پشتی (حیاطی که لامپش سوخته بود و تاریک تاریک بود!)، و من کنار پنجره آرمیده بودم!!! .... خیلی زود خوابم گرفت...
ساعت 2:15 نیمه شب با صدای زنگ در، خیلی وحشت زده بیدار شدم ... صدای سرو صدای بچه هارو میشنیدم...
خ سپاهی داشت با آیفون حرف میزد ...
سمیرا: کی بود؟
خ سپاهی: کلانتری! اومدن ببینن حالمون خوبه یا نه! نگران نباشین...
من که حالا با ترس و وحشت از خواب پریده بودم، همه ش چشمام به پنجره خیره بود و منتظر بودم که هر لحظه چشای یه مرد زشت و بی ریخت و ترسناک جلوم ظاهر بشه ....همه جا تاریک بود ... خودم تنها توی اتاق بودم ... بقیه رفته بودن توی هال خوابیده بودن ... با هر زحمتی بود، خیلی آروم و آهسته خودمو به دستگیره پنجره رسوندم... همین که دستگیره درو کشیدم تا ببندمش (در کشوویی بود!)، یه صدایی داد و بلافاصله صدای جیغ نسرین رو میشنیدم .... پشت سر اون صدای جیغ بقیه ... و من هم چشمامو بستم و بی اختیار شروع کردم به جیغ کشیــــــــــــــــــــــدن ........... تمام تنم می لرزید .... همه ش منتظر بودم از توی پنجره یه نفر بپره روی تختم و منو بگیره بکشه!!! ... اما هرچی موندم خبری نشد... آروم چشامو باز کردم، دور و برمو نگاه کردم .... دیدم هیچی نیست ... اما هنوز سروصدای بچه ها میومد ... با ترس و لرز خودمو از تخت کشیدم پایین، آروم در اتاق رو باز کردم رفتم بیرون ... دیدم همه جلوی در خروجی هال جمع شدن و هنوز دارن جیغ میزنن، یکی از این وری می دوید و یکی از اون وری ...
سمیرا، دستگیره ی در هال رو محکم گرفته بود و می کشید، داد میزد: خانوم سپاهی، دَرو گرفتن، نمیذارن فرار کنیم، کمـــــــــک، درو از رومون قفل کردن. ...(حالا خودمون درو از داخل قفل کرده بودیم!!!!
)
نسرین، (که از اول شب بامانتو و مقنعه و چادر منتظر نشسته بود که اگه یهو نامحرمان! ریختن توی خونه، ایشون حجاب اسلامیشون کامل بوده باشه !!!) 5 تا چاقوی میوه خوری (از همون دسته سفیدا، که تیغ برنده ش قد یه بند انگشته!! و ماست هم نمی بره!!!) جهت دفاع از خود! توی دستش گرفته بود و کماکان مشغول جیغیدن بود ...
نغمه هم بدتر از اون دوتا، میخ شده بود سر جاش و به دورو برش نگاه میکرد ...
اوضاع خونه که دیگه نگو.... واقعا دیدنی بود... اون مدتی که من خواب بودم، آی کیو ها، کاناپه رو بلند کرده بودن و به صورت ایستاده گذاشته بودن پشت در حیاط پشتی که کسی از اون ور نتونه بازش کنه. واسه محکم کردنش هم 2 تا مبل دیگه هم انداخته بودن پشتش..... یکی از میزای ناهار خوری 12 نفره رو بلند کرده بودن گذاشته بودن پشت در حمام (آخه یه تیکه از شیشه نورگیر حمام هم شکسته بود!!!) پشت اون میز بزرگ و سنگین هم، بقیه مبل هارو گذاشته بودن ....
حالا دیگه من رسیده بودم تو هال...
همین که چشمشون افتاد به من یهو ساکت شدن (احتمالا انتظار داشتن که چهار تا غول با شاخ و دم و یال و کوپال از لای در بیاد بیرون!)... نسرین گفت: تو بودی پنجره رو کشیدی؟؟؟؟ ....
نسرین خانوم تازه فهمیده بود چیکار کرده!!!!
و ...
5تایی یهو زدیم زیر خنده ...
اما دیگه تا صبح نتونستیم بخوابیم ... رفتم کتابامو آوردم نشستم تو هال که درس بخونم اما درس هم نمی شد خوند ... کم کم داشتم عصبی می شدم ... اما فایده ای نداشت ...
دیگه صبح شده بود... ساعت 7 نسرین و نغمه رفتن شرکت .... ساعت 8 خانوم سپاهی رفت خونه شون چون دیگه شیفتش تموم شده بود ... منم که ساعت 10 امتحان داشتم، ساعت 9 رفتم دانشگاه ... سمیرا هم ساعت 6 عصر امتحان داشت اما میترسید تنها بمونه خونه، با من اومد دانشگاه ...
من هم کتابا و جزوه های فلسفه ام رو بردم باهام دانشگاه، که بعد از امتحانم اونجا درس بخونم چون میدونستم خونه نمیشه درس خوند... نسرین و نغمه ساعت 7 برمیگشتن ... خانوم سپاهی هم نزدیکای 7:30 میومد ... سمیرا هم که تا 8 امتحان داشت.... موندم و با سمیرا برگشتم خوابگاه ...
نزدیکای ساعت 9 بود که رسیدیم خوابگاه ...
((ماجرای رعب انگیزتر ِ شب دوم
در آپ بعدی ... فعلا یه خورده بترسین تا اصل ماجرا که شب دوم اتفاق افتاد
))
منتظر باشید...
