تبليغاتX
یه دختر بزرگ بزرگ،توی یه دنیای بزرگ بزرگ

یه دختر بزرگ بزرگ،توی یه دنیای بزرگ بزرگ

عشق رازی است مقدس و برای آنان که عاشقند،عشق برای همیشه بر کلام می ماند..."تا همیشه هست،دوستت دارم"

هر چه هستی، باش!

با توام

         ای لنگر تسکین!

ای تکان های دل!

                       ای آرامش ساحل!

با توام

       ای نور!

               ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی!

ای کبود ِ ارغوانی!

                      ای بنفشابی!

با تو ای دلشوره ی شیرین!

با توام

        ای شادی غمگین!

با توام

        ای غم!

                غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

                         اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هر چه هستی باش!

                           اما باش!

romantic sunset

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 18:50  توسط انتظار  | 

ادامه ترس و وحشت خوابگاه دختران

و اما شب دوم...

 

سعی می کنم خیلی خلاصه تر از شب اول بگم! سعی می کنم، قول نمیدم!

 

ساعت 9 رسیدیم خوابگاه، با بچه ها حال و احوال کردیم، شام خوردیم، و از اونجایی که همه خیلی خسته بودیم و شب قبلش نخوابیده بودیم، به جز من و خانوم سپاهی که بیدار موندیم تا نرگس (سریال) رو ببینیم، بقیه رفتن خوابین، گفتن تا شما بیدارین ما یه خورده بخوابیم!

خلاصه... نرگس تموم شد و من هم رختخوابم رو آوردم توی هال کنار بقیه که بخوابم، خانوم سپاهی گفت من بیدارم، شما بخوابین.

جایی که من خوابیده بودم، دقیقا شیشه ی بزرگ نورگیر روبروم بود، همش احساس می کردم که توی اون تاریکی یه نفر داره منو نگاه می کنه... اما هر جوری بود چشامو بستم و فکر کردن به لحظه ها و خاطره ها و احساسای قشنگی که قبلا داشتم و سعی می کردم که ذهنمو از وحشتی که اون شب توی اون خونه بود دور کنم...  فکر کنم 12:30 خوابم گرفت... یه خواب خیلی خوب بود، اصلا هیچی حس نمی کردم ... تا... یهو با صدای خانوم سپاهی از خواب پریدم: انتظار، انتظار، پاشو، از توی حمام صدا میاد...!!!!!!!!!!!!

من چشامو باز کردم... اصلا نمی دونستم کجام... گیج گیج بودم... پرسیدم:چی شده؟... دوباره توضیح داد... گفت: بیا زنگ بزنیم 110. بهشون بگیم بیان برن توی حیاط و رو پشت بوم نگاه کنن.

 

110(بعد از کلی بــــــــــــــــوق!): ما تا 20 دقیقه دیگه اونجاییم. اما داخل خونه نمی تونیم بیایم، باید دستور قضایی داشته باشیم. واسه ما مسئولیت داره! (مسئولیت، فک کن!)

از 110 ناامید شدیم. زنگیدیم کلانتری... فوری اومدن دم در... گفتیم: بیاین تو... گفتن: باید دستور قضایی داشته باشیم و نمی تونیم همینجوری بیایم تو...

... نمی دونم چی شد یهو، جناب سروان گفت: باشه، میایم داخل، نگران نباشین. (فک کنم دلش واسمون سوخته بود!)

 

ما هم اومدیم بچه هارو بیدار کردیم... هر کدوممون از یه جایی یه چیزی برداشتیم سرمون کردیم! (همینش یه فیلمی بود!)... جناب سروان با چند تا سرباز اومدن داخل... سروان که یه مرد جا افتاده بود، اما سربازا که واسه اولین بار بود وارد یه خوابگاه دخترونه شده بودن، قیافه هاشون خیلی دیدنی بود! ... ما هم که همه از خواب پریده بودیم...(با شلوارک!!!)... یا یه تیکه چادر سرمون کرده بودیم که از ترس همه شو توی دست و دهنمون جمع کرده بودیم یا هول هولکی مانتو پوشیده بودیم ... و همه پاهای سفید و خوشکلشون افتاده بود بیرون!!! فک کن! سربازا چه حالی کردن!!!! (اون موقع هرکی میدیدشون میگفت: آخی، چه پسرای سر به زیری!!!!)

 

خلاصه... بعد از کلی سرک کشیدن روی پشت بوم و حیاط پشتی و  چک کردن اتاقا و درا و پنجره ها برگشتن تو خونه و نتایج مشاهداتشون رو اعلام کردن:

[حیاط پشتی ِ ما به حیاط خونه ی پشتی (دوباره بخونین که متوجه بشین!) راه داره (یعنی دیوار مشترک داره!) و شاخه های درخت انگور خونه پشتی تا توی حیاط پشتی ِ ما اومده بود.]

سروان: زیر شاخ و برگای اون درخت انگور، یه نردبان استتار شده بود!!!

یکی از سربازا (که دیشب هم با گروه قبلی اومده بود): پنجره ی حمام دیشب بسته بود، اما امشب باز شده!!!

 

فک کــــــــــــــــــــــــــــن!!!

خودتون دیگه می تونید تصور کنید که ما چه شکلی شدیم!!!

 

سروان: شماها دل شیر دارین که اینجا موندین. من کاری از دستم بر نمیاد، بیشتر از این هم نمی تونم اینجا بمونم، واسم مسئولیت داره، کاش می تونستم حد اقل یه اسلحه بهتون بدم. اگه کشیک نبودم تا صبح پیشتون می موندم، اما الان فقط با داشتن دستور قضایی می تونیم بمونیم.

[داشتن دستور قضایی یعنی اینکه ما باید همون موقع می رفتیم دادسرا، از حاج خانوم شکایت می کردیم، و اون وقت آقای قاضی دستور صادر می کردن که یه مامور واسه ما بذارن توی خونه... فک کن!... به این میگن مسئولیت!]

 

رفتن... ما دوباره تنها شدیم... همه مون وسط هال نشسته بودیم و من هم اونقدر عصبانی بودم که کاردم می زدن خونم نمیومد، فردا امتحان "فلسفه علم" داشتم و همه از کله ام پریده بودن!... همش داشتیم حرف می زدیم و فکر می کردیم که باید چی کار کنیم تا صبح؟؟؟؟

 

اما... فرصت فکر کردن هم نداشتیم... هنوز 1 دقیقه هم از رفتنشون نگذشته بود که یهو صداهای عجیبی از سمت مخالف حمام میومد (یعنی از یه جای جدید، از بقیه جاهایی که چک کرده بودن دیگه صدا نمیومد!) .... داشتیم می مردیم از ترس.... صدا هم صدای جدیدی بود... انگار یه نفر داشت از توی اتاق (که درش رو قفل کرده بودیم!) به دیوار یا از پشت بوم با مشت ضربه میزد...!!!!

 

خانم سپاهی فوری رفت زنگ زد کلانتری، با جیغ و داد، فریاد میزد: زووووووود بیاین، دارن میان توی خونه... دارن میان توووووووووووووووووووووو.....

 

خیلی زود، همون جناب سروان خودشو رسوند. بهش بی سیم زده بودن و زود اومده بود... به محض ورودشون، صداها قطع شد!!!!

این دفعه گفت: می مونیم.

سروان: شما برین داخل. ما توی حیاط می مونیم تا اگه کسی بود بگیریمش... ساکت باشین و خیلی آروم باشین. عادی باشین که نفهمن ما اینجاییم. فقط، چند تا چادر به ما بدین که سرمون کنیم!!!! (فک کن!)

 

ما هم انجام دادیم...

اما هنوز 10 دقیقه هم نگذشته بود که بهشون بی سیم زدن که زود برین فلان خیابون، دو پسر اونجا گرفتن برین برسین اونجا... اونا هم که در حال انجام وظیفه بودن و باید می رفتن... بازم تنها شدیم....

ساعت 4 صبح بود و من ساعت 8 امتحان داشتم!!!

 

من که دیگه داشتم دیوونه می شدم... بچه ها می گفتن: ما که بیداریم، تو بگیر بخواب، فردا امتحان داری...

اما مگه می شد خوابید... هم بچه ها حرف می زدن و هم هنوز صدا میومد... شدت صدا مثل دفعه ی اول نبود، انگار کمی دورتر شده بود، اما باز هم بود...

 

بیشتر از این خسته تون نکنم... ما دیگه عقلمون به جایی نمی رسید... به پیشنهاد من، اومدیم توی حیاط و پشت در کوچه نشستیم!

اما اونجا هم احساس امنیت نمی کردیم... هر بار یا با پریدن گربه تا مرز سکته می رفتیم .. یا با افتادن سیب از درخت 3 متر از جا می پریدیم... یا یهو یه گلابی میوفتاد و...

و اونقدر به خونه و پشت بوم زل زدیم که یهو یکیمون عین دیوونه ها داد میزد: دیدیش؟ یه چیزی پشت پرده حرکت کرد!... واااای، پرده رفت کنار!!!.... نور داخل خونه کم و زیاد میشه، نگا کن!!!!

 

بالاخره صبح شد... ساعت 5:30، هوا دیگه روشن شده بود...

حالا وقتش بود که بریم داخل خونه... اما هیشکی جرئت نمی کرد!!!... هرطوری بود خودمونو راضی کردیم... نزدیکای 6 شده بود... خانوم سپاهی آروم در و باز کرد... اول نغمه رفت تو... و بقیه هم پشت سرش... (ورودیه خونه یه راهرو داره، که اول و آخر راهرو 2 تا در داره! یعنی در اول توی حیاط باز میشه و وقتی وارد شدی باید از در دوم رد شی تا وارد هال بشی!) نغمه و خانوم سپاهی رسیده بودن توی هال، منم توی چارچوب در بودم، نسرین و سمیرا هنوز توی راهرو بودن که یهو صدای در یکی از اتاقا اومد که تــــــــــــــــــــَق بسته شد.... ما رو میگی، فقط جیـــــغ می کشیدیم و همه هل میدادیم که از لای در رد بشیم و فرار کنیم توی حیاط!!!!

 

همه پا برهنه... هاج و واج مونده بودیم همدیگه رو نگاه میکردیم... که...

نغمه گفت: چتون بود؟ چی شد؟ چیزی دیدین؟

ما همه با هم: مگه نشنیدی؟ یکی از توی اتاق 9 درو بست!!!

نغمه:

ما:

نغمه: دیوونه ها، من کولرو روشن کردم، با فشار باد کولر در محکم بسته شد!!!!

و ما:

 

دوباره، آروم آروم رفتیم داخل... در اتاق 9 رو قفل کردیم... و هر کس رفت سمت اتاقش و شروع کرد به جمع کردن وسایلش...

منم کتابامو گرفتم دستمو... الفرار...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 19:4  توسط انتظار  | 

خوابگاه دختران (ترس، وحشت، اشباح خبیثه!)

<< این داستان عین واقعیت می باشد، حتی اسامی ذکر شده!!!>>

<< هیچ گونه اغراقی هم در هیچ جای این متن اعمال نشده!!!>>

Ok?

 

دو شب به یادموندنی ... دو شب پر از ترس، وحشت، اضطراب و استرس ... 48 ساعتی که توی عمر 22 ساله ی من خاطره شد... خاطره ای بد، که به بقیه ی خاطرات بدِ من از کرمانشاه اضافه شد...

ماجرا اینجوری شروع شد (سعی میکنم خیلی خلاصه بگم):

 

قبل از گفتن ماجرا، یه توضیحی درباره وضعیت خوابگاه به استحضارتون  می رسونم: خوابگاه ما یه خونه ی سلطنتی قدیمی با 1200 مترمربع مساحت می باشد. یه خوابگاه خصوصی با امکانات عالی و باغچه و فضای سبز زیبا، که همه ی اتاق ها در و پنجره هایی دلباز و زیبا رو به حیاط داره (البته بدون حفاظ).

این خونه مال یه پیرزن خیلی خیلی پولداره (ملقب به حاج خانوم) که همه ی بچه هاش رفتن خارج تا درس بخونن. اونم این خونه که یکی از صدهزار املاکشه، کرده خوابگاه و به خاطر خصوصی بودن و موقعیت خوبش در کرمانشاه (میدان گلستان!) از همه جا هم گرون تره!

 

القصه... الان حاج خانوم 12 روزه که رفته تهران تا به مال و املاکش توی تهران رسیدگی کنه و بعدش بره انگلیس پیش پسر کوچیکش تا واسه دفاعیه ش اونجا باشه! و تا 20روز دیگه هم برنمی گرده! (و جانشین خودش یه دختری رو به عنوان مربی شب گذاشته بود تو خوابگاه، که فقط 3 سال از ما بزرگتر بود!)

 

از اونجایی که تابستونه، کسی توی خوابگاه نیست، به جز بچه هایی که ترم تابستونه داشتن و 2 نفر که شاغل بودن (نغمه و نسرین). بچه های ترم تابستون امتحاناشون تموم شده بود و رفته بودن، فقط من و سمیرا مونده بودیم!

و

ماجرا...

ساعت طرفای 8 شب بود که یهو

 سمیرا داد زد: خانوم سپاهی (مربی شب)، یه سایه! بدووووووووووویـــــــن! سایه یه مرد روی نورگیره........!(یه نورگیر خیلی بزرگ وسط هال هست، که کلی گچ بری های خوشگل خوشگل داره! البته شبیه یه گل خونه ی بزرگه!)

خ سپاهی: کو؟ کجاس؟ راس می گی! نگران نباشین، الان زنگ می زنم 110.

110: بـــــــــــــــــــــــــــوق، بــــــــــــــــــــــــــــــــــوق، بـــــــــــــــــــــــــــــــــــوق...

(چندین بار زنگیدیم 110 اما فقط بوق میشنیدیم!)

خ سپاهی: کسی گوشیو برنمیداره!!!!نترسین ... الان زنگ می زنم اماکن.

اماکن: به ما مربوط نیست... به کلانتری خبر بدین!!!!

کلانتری: نگران نباشین خانوم، الان خودمونو میرسونیم اونجا!

 

10 دقیقه بعد رسیدن، رفتن روی پشت بوم رو نگاه کردن و گفتن که هیچ چیز مشکوکی ندیدن، و تا صبح هم دور خوابگاه ما گشت می زنن.

به حاج خانوم هم خبر دادیم.

منم که فردا امتحان "نسبیت خاص"داشتم و پس فردا هم "فلسفه علم"، بدون توجه به این سر و صداها، توی اتاقم نشسته بودم و درسمو می خوندم! (روی تختم نشسته بودم، تخت طبقه بالا، تختم کنار پنجره بود. یه پنجره بزرگ که از زمین شروع می شد و تا سقف ادامه داشت!!! و مهمتر اینکه توی حیاط پشتی باز می شد! و البته مهمتر از اینا، این بود که پنجره باز ِ باز بود!!! پنجره ای بدون حفاظ که 3تا مرد گنده با هم میتونستن ازش رد بشن و بیان تو!!! .... فک کن!)

 

خلاصه... ساعت نزدیکای 10 شده بود... هیچ چیز مشکوک دیگه ای اتفاق نیفتاد ... ما هم شام خوردیم ... سریال نرگس رو دیدیم... یه خورده حرف زدیم ... ساعت 12 من شب بخیر گفتم و رفتم لالا .......

لالا توی اتاقی با در بسته، با پنجره ای باز رو به حیاط پشتی (حیاطی که لامپش سوخته بود و تاریک تاریک بود!)، و من کنار پنجره آرمیده بودم!!! .... خیلی زود خوابم گرفت...

ساعت 2:15 نیمه شب با صدای زنگ در، خیلی وحشت زده بیدار شدم ... صدای سرو صدای بچه هارو میشنیدم...

خ سپاهی داشت با آیفون حرف میزد ...

سمیرا: کی بود؟

خ سپاهی: کلانتری! اومدن ببینن حالمون خوبه یا نه! نگران نباشین...

 

من که حالا با ترس و وحشت از خواب پریده بودم، همه ش چشمام به پنجره خیره بود و منتظر بودم که هر لحظه چشای یه مرد زشت و بی ریخت و ترسناک جلوم ظاهر بشه ....همه جا تاریک بود ... خودم تنها توی اتاق بودم ... بقیه رفته بودن توی هال خوابیده بودن ... با هر زحمتی بود، خیلی آروم و آهسته خودمو به دستگیره پنجره رسوندم... همین که دستگیره درو کشیدم تا ببندمش (در کشوویی بود!)، یه صدایی داد و بلافاصله صدای جیغ نسرین رو میشنیدم .... پشت سر اون صدای جیغ بقیه ... و من هم چشمامو بستم و بی اختیار شروع کردم به جیغ کشیــــــــــــــــــــــدن ........... تمام تنم می لرزید .... همه ش منتظر بودم از توی پنجره یه نفر بپره روی تختم و منو بگیره بکشه!!! ... اما هرچی موندم خبری نشد... آروم چشامو باز کردم، دور و برمو نگاه کردم .... دیدم هیچی نیست ... اما هنوز سروصدای بچه ها میومد ... با ترس و لرز خودمو از تخت کشیدم پایین، آروم در اتاق رو باز کردم رفتم بیرون ... دیدم همه جلوی در خروجی هال جمع شدن و هنوز دارن جیغ میزنن، یکی از این وری می دوید و یکی از اون وری ...

سمیرا، دستگیره ی در هال رو محکم گرفته بود و می کشید، داد میزد: خانوم سپاهی، دَرو گرفتن، نمیذارن فرار کنیم، کمـــــــــک، درو از رومون قفل کردن. ...(حالا خودمون درو از داخل قفل کرده بودیم!!!!)

نسرین، (که از اول شب بامانتو و مقنعه و چادر منتظر نشسته بود که اگه یهو نامحرمان! ریختن توی خونه، ایشون حجاب اسلامیشون کامل بوده باشه !!!) 5 تا چاقوی میوه خوری (از همون دسته سفیدا، که تیغ برنده ش قد یه بند انگشته!! و ماست هم نمی بره!!!) جهت دفاع از خود! توی دستش گرفته بود و کماکان مشغول جیغیدن بود ...

نغمه هم بدتر از اون دوتا، میخ شده بود سر جاش و به دورو برش نگاه میکرد ...

 

اوضاع خونه که دیگه نگو.... واقعا دیدنی بود... اون مدتی که من خواب بودم، آی کیو ها، کاناپه رو بلند کرده بودن و به صورت ایستاده گذاشته بودن پشت در حیاط پشتی که کسی از اون ور نتونه بازش کنه. واسه محکم کردنش هم 2 تا مبل دیگه هم انداخته بودن پشتش..... یکی از میزای ناهار خوری 12 نفره رو بلند کرده بودن گذاشته بودن پشت در حمام (آخه یه تیکه از شیشه نورگیر حمام هم شکسته بود!!!) پشت اون میز بزرگ و سنگین هم، بقیه مبل هارو گذاشته بودن ....

حالا دیگه من رسیده بودم تو هال...

همین که چشمشون افتاد به من یهو ساکت شدن (احتمالا انتظار داشتن که چهار تا غول با شاخ و دم و یال و کوپال از لای در بیاد بیرون!)... نسرین گفت: تو بودی پنجره رو کشیدی؟؟؟؟ ....

نسرین خانوم تازه فهمیده بود چیکار کرده!!!!

و ...

5تایی یهو زدیم زیر خنده ...

 

اما دیگه تا صبح نتونستیم بخوابیم ... رفتم کتابامو آوردم نشستم تو هال که درس بخونم اما درس هم نمی شد خوند ... کم کم داشتم عصبی می شدم ... اما فایده ای نداشت ...

دیگه صبح شده بود... ساعت 7 نسرین و نغمه رفتن شرکت .... ساعت 8 خانوم سپاهی رفت خونه شون چون دیگه شیفتش تموم شده بود ... منم که ساعت 10 امتحان داشتم، ساعت 9 رفتم دانشگاه ... سمیرا هم ساعت 6 عصر امتحان داشت اما میترسید تنها بمونه خونه، با من اومد دانشگاه ...

 

من هم کتابا و جزوه های فلسفه ام رو بردم باهام دانشگاه، که بعد از امتحانم اونجا درس بخونم چون میدونستم خونه نمیشه درس خوند... نسرین و نغمه ساعت 7 برمیگشتن ... خانوم سپاهی هم نزدیکای 7:30 میومد ... سمیرا هم که تا 8 امتحان داشت.... موندم و با سمیرا برگشتم خوابگاه ...

نزدیکای ساعت 9 بود که رسیدیم خوابگاه ...

 

((ماجرای رعب انگیزتر ِ شب دوم در آپ بعدی ... فعلا یه خورده بترسین تا اصل ماجرا که شب دوم اتفاق افتاد))

 

منتظر باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 15:45  توسط انتظار  | 

دعــــــــــــــا

تو رو خدا زود زود زود خوب شو ...

واسه افرا م دعا کنین...

(فردا امتحان "نسبیت خاص" دارم. پس فردا هم امتحان "فلسفه علم" ... اگه تونستین واسه منم دعا کنین...)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:16  توسط انتظار  | 

مطالب وبلاگ داغان شده

اینا مطالب اون وبلاگ قبلین.

دوباره اینجا میذارمشون تا هم خودم داشته باشم و هم شما اینقدر براتون سوال درست نشه که من چی می خونم و کجا درس می خونم و....:

(یاد دانشگاه کرمانشاه)

آخیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!

بالاخره یه فرصتی شد بیام بآپم!

سلام. خوبین همگی؟ این مدت که منو نمیدیدین، بهتون خوش گذشت؟ حدود یه ماه شد! من تو این یه ماه کلی شلوغ پلوغ بودم! اولین بارم بود که ترم تابستونه میگرفتم، اونم توی شهر بزرگ و شلوغی مثل کرمانشاه! واسه من تجربه جالبی بود! در کل راضی بودم، اما در جزء!!! جای تعریفی نداشت!

با دیدن دانشگاه کرمانشاه، فهمیدم که باید دانشگاه دزفول رو قاب طلا بگیریم! رئیسشون از اون مردای "اِوا خواهری!"، با یه صورت تپل و لپای قلمبه و قرمز، که وقتی میری باهاش حرف بزنی فقط قربون صَدَقت میره! و هیچی از مدیریت سرش نمیشه! کارمنداشون هم که تو قسمت اداری مردا و زنا یکی درمیون نشستن و هر کدومشون با بغلیش مشغوله! مدیرگروه فیزیک هم که به قول دانشجواشون:"فقط بلده منچ بازی کنه!" استاد هم که در آپ قبلی معرف حضورتون قرار گرفتن! دیگه سلف و خدمه و کلاسای کثیف و فضای سبز بی ریخت و غیره بماند!

تنها خوبی این دانشگاه، آزاد بودن چادر پوشیدن دخترا بود! و دیگر هیچ!

و یه شباهت هم با دانشگاه خودمون داشت ... اگه گفتین چی؟!؟ ... ((حراست)) ... گیر دادنای الکی و بیخود عین دز ...

هفته ی سوم که رفتم دانشگاه، خانوم حراستیه گفت:"خانوم تیپ شما اصلن مناسب دانشگاه نیس!" ... بعد از سه هفته! ... تازه چشاشون باز شده و منو دیدن! ... و منم از اونجایی که مانتویی مناسبتر از این واسه دانشگاه نداشتم! مجبور به استفاده از حجاب برتر (یعنی چادر) شدم ... نکبتای عوضی ... حسابی حالمو گرفتن ... کلی هم سفارش کرد که:" خانوم، تو محیط دانشگاه اصلن چادرو از سرت در نیاری ها!" ... من:"چشم!" ... اما ... اما ... خروج از اتاق حراست ... بعد ... چادر، پـــــَــــــــــــــــــــر...!!!

دیدی تورو خدا ...

از لطف داشتن اخوی که محرومیم (شکر خدا!) ...

از بابا هم که شانس آوردیم! ...

آغامون(الهی قربونش برم که اینقدر ماهه) هم که از تیپمون راضی و خشنود می باشد!!...

حالا که حراست دم در خونه کارمون نداره، این عوضیا ول کن نیستن!

ای خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا!

برس بــــه داد دل مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا!

این از دانشگاه ... ترم من که دیگه تموم شد، هفته دیگه هم میرم واسه امتحانا، بعدش دیگه خلاص!

چند وقت پیشا یه وبلاگ پیدا کردم که فکر می کنم مال یه دختر دزفولی بود که توی این دانشگاه درس می خوند. آخرین آپش مال سال 84 بود. احتمالا لو رفته که دیگه ننوشته. اونم افشاگری های جالبی از این دانشگاه و رئیس و کارمنداش نوشته! بخونیدش. جالبه!

***************************************************

کلاس ِ فلسفه علم

جلسه اول

بعد از نیم ساعت

از بس که استاد، فلسفه بافی کرده همه مون گیج و منگ شدیم. هیچی از گفته های استاد نمی فهمیم.

ما: استاد، ما تا حالا با فرمول و عدد و این جور چیزا سر و کار داشتیم. از حرفای شما هیچی حالیمون نمیشه!!!

استاد (که خودش لیسانس فیزیک و فوق لیسانس فلسفه داره) : کم کم راه میوفتین. خوب من سعی می کنم ساده تر واستون بگم.

ادامه ...

استاد: فیزیک بر اساس واقعیات ساخته شده، اما واقعیت با فیزیکی که ما تعریف می کنیم متفاوت است!!!

ما:

(این ساده ترین بیان فلسفه فیزیک بود!)

هر کی فهمید یعنی چی، به منم بگه...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 10:44  توسط انتظار  | 

مزخرفی به نام فلسفه

 

5 روزه دارم "فلسفه علم" می خونم... هیچی حالیم نمیشه... بدجوری حالت تحول (تهوع!) دارم ... ببینید تورو خدا (یعنی، بخونید توروخدا!!!):

 

"یک گزاره وقتی تحلیلی است که نتیجه منطقی مجموعه تهی گزاره ها باشد."

"نظریه برخوردار از کفایت تجربی نظریه ای است که در نجات نمودها موفق است."

"فلسفه علم تجویزی مدعی است که کاربرد استانداردهای تجویز شده به خلق علم با کفایت و خوب کمک کند."

"پاپر: یک نظریه فقط هنگامی علمی است که واضع آن بپذیرد که آزمونی تعیین کننده را از پیش مشخص نماید که نظریه او را بتواند ابطال نماید."

"نیگل (شاید هم جان لازی! من نفهمیدم اینو کدوم یکی گفته!):کلی های قانون مانند، اغلب به صورت غیر مستقیم به وسیله شواهد تجربی که مستقیما قوانین دیگری را در همان سیستم قیاسی مورد تایید قرار می دهند، تایید می شوند."

هنوزم بگم؟؟؟

"اسکریون: اندراج جمله نیازمند تبیین، تحت قوانین کلی، شرط لازمی برای تبیین علمی به شمار نمی آید."

دیگه بسه ... به خدا اشکم داره درمیـــــــــــــــــــــــــــاد... گناه دارم آخه ... یکی بیاد با من همدردی کنه .... کمـــــــــــــــک...

 

این قسمتو آغامون بخونه:

آخه، خودت انصاف بده! تو می خونی اینارو می فهمی؟ هان؟ میدونم که خودت الان اینجوری  شدی!

پس چرا هی به من گیر میدی؟

-         بازم موقه ی امتحانا شد که تو هی بگی نمی فهمم، نمی فهمم ... (این نقل قول بود از ایشون!)

 

پ.ن. به ماندگار بودن این وبلاگ زیاد امیدوار نباشید!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 23:49  توسط انتظار  | 

سه باره، سلام!

 

من نمی دونم چرا از کامنت دونی وبلاگ شانس نمیارم!!!... این سومین وبلاگیه که می سازم... چون هر بار کامنت دونی وبلاگام داغان (تاثیر لهجه کرمانشاهیه!) می شه!... خداکنه این یکی دیگه داغان نشه!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:58  توسط انتظار  |