تبليغاتX
یه دختر بزرگ بزرگ،توی یه دنیای بزرگ بزرگ - خوابگاه 4

یه دختر بزرگ بزرگ،توی یه دنیای بزرگ بزرگ

عشق رازی است مقدس و برای آنان که عاشقند،عشق برای همیشه بر کلام می ماند..."تا همیشه هست،دوستت دارم"

خوابگاه 4

      خوابگاه گرفتن من توی دزفول هم ماجرایی شده بود واسه خودش...

    آخه یکی نبود به من بگه، سال آخری خوابگاه گرفتنت به چی بود!؟!

سه سال رو با هر جون کندنی بود تحمل کردی، این یه سال هم روش... اما... نه! خوابگاه یه چیز دیگه س... خودمم و خودم... خودم خانوم ِ خودم... خودم آقای خودم... خودم با اونایی که دوسشون دارم! نه اونایی که صابخونه م دوست داشت باهاشون باشم!

 

Ballerina

 

بگذریم...  

یه زندگیه جدیده... با همخونه ای ها و هم اتاقی های جدید... Pie In Face

به نظر شما توی یه اتاق 12 نفره (که الان 6 نفریم توی اون اتاق، اما قراره بقیه بچه ها هم بیان!!!) زندگی چه مدلی میشه؟!؟... واسه کسی مثل من که همیشه توی یه محیط آروم و بدون سروصدا بوده!...

به جز من که ترم هفتی ام، 11 نفر دیگه ترم اولی َن!!!... فک کن!... یازده دختر 18-19 ساله که تازه وارد دانشگاه شدن!... پر از انرژی... پر از آرزوهای جورواجور... پر از رویا و خیال... واسه هر کاری اومدن به جز درس!... وقتی به حرفاشون گوش میدم یاد ترمهای اول و دوم خودم میوفتم... چقدر زود گذشت...

 

محبوبه(از مسجد سلیمان): من با ازدواج دانشجویی مخالفم! به نظر من نباید با یه دانشجو ازدواج کرد! مگر اینکه ترم آخری باشه!

من (تو دلم): دختره ی ساده Not Sure ! حالا منتظر بشین تا یه پسر ترم آخری بیاد سراغ تو  ِ ترم اولی ِ دانشگاه آزادی...........

 

نجمه (از آبادان): این پسرای کلاس کشتن منو از بس نگام کنن!!!... ظهر رفته بودم چهارراه خرید کنم یه موتوری افتاده بود دنبالم، از اون فرار کردم یه پسر دیگه ای افتاد دنبالم، منم رفتم توی قصابی تا گمم کنه!!!... نزدیک بود همین روز اولی "خانوم" بشم ها!!!!!!

من(تو دلم): واه واه واه!  Shocked بلا به دور...............

[همیشه شنیده بودم که آبادانیا اِند (end) بولوف َن، اما هیچ وقت از نزدیک ندیده بودم! آخه یه چیزای عجیب غریبی تعریف میکنه این دختره!!! Happy Cyclops ]

 

نیلوفر (از اصفهان): دزفول کافی نت داره؟؟؟ آخه من خونه ی خودمون از صبح تا شب توی اینترنتم!!!

من: توی اینترنت چیکار می کنی؟

نیلوفر: چت!!!

من: ok! موفق و پیروز باشی!!! [هیچ وقت از اصفهانیا خوشم نیومده.!!! این یکی هم خیلی ادا و اصول واسمون میاد که مثلا ما فکر کنیم خیلی باکلاسه!]

 

سارا (از اهواز) [البته اسمش مهدیه س ولی میگه سارا صدام کنین!]: بچه ها، تا حالا رفتین کنار ِ آب ِ دزفول؟ ...

سارا (خطاب به دوستش!): امروز  من و علی رفتیم کنار آب... خیلی خوش گذشت ... و اون هی منو هل میداد و منم هی جیـــــغ.... [بقیه اش سانسور می شود!]

 

Love You A Ton

 

من، هاج و واج... بابا ای ول!!! ... هنوز 2 هفته نشده اومدن دانشگاه، فوری bf و تریپ love و لب ِ آب!!! [توجه: لب ِ آب دارای ایهام میباشد!]

 

خیلی از بچه های ما دارن از غصه دق میکنن که رسیدن سال آخر و هنوز نتونستن یه bf درست و حسابی واسه خودشون دست و پا کنن!!! اونوقت این جوجه ها... واقعا ای ول دارن به خدا.... احسنت... بارک الله...

 

خدایا شکرت که سفره ی من یکی رو خالی نذاشتی... Animated Hearts  (الهی قربون نونِ سفره ام بشـــــــــــــــــم!!! که اینقده خوشمزه س!)

بقیه بچه های اتاقمون همون روزی اومدن که من راهی ِ سنندج شدم. فرصت نشد بشناسونمشون!

 

پ.ن. امیدوارم دوستای خوبی برای همدیگه باشیم...آمین!Best Friends


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:16  توسط انتظار  |